تبليغاتX
 حرفهای نگفته

Je sais

              

Bon courage ma lune,ne retoure pas de rue de la gentillesse.

Aurore n`es pas tre`s loin,je sais on vien aller chez toi.

 

Être calm, êcute, êcute  à voix  on vien

Je sais ...  

Je sais ...        

                  

کی می شود که دست تو ما را اشاره کند

کی می شود که هر شب دلواپس فردا نبود

فردایی که دست غیر ما را شکسته با تمام سوگند هایمان...

کی می شود یک شب آرام خوابید

و فردا شرمسار آینه نبود

آینه که دروغ نمی گوید

چشمها دیگر بی فروغ است!

کی می شود دوباره از حس حضورت سرشار بود

کی می شود از نگاه تو به خود بالید

دل که دروغ نمی گوید

تو هنوز هم ساکتی و غروب است!

کی می شود که دوباره ساز آمدن کنی

کی می شود که در خلوت غریبانه ی ما عاشقانه سوگند یاد کنی

ساعت که دروغ نمی گوید

عمر گل به نیمه رسیده

به حرمت سکوت تو باید بگویم که انگار

شعر نیما هم دروغ است!

کی می شود از بی شعری خویش رو سیاه نمانم

کی می شود که از منظومه ی صدایم یک غزل درد بخوانی

کی می شود یک شب دلتنگ بود و فردا

بگویی که می دانی!

کاش یک شب دل خاطر جمع می شد و آرام می گرفت

از وقتی که می داند دست مرا

در میان خاک ها خواهی گرفت

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آتش در پنجشنبه 6 دی1386 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت


درد ژاندارک

 خاطره ای برایت زنده شد آیا...؟؟؟

                                دریاب

گلادیاتور تو اکنون شمشیرش را زمین گذاشته

همان شمشیری که برای عشق تو از رو بسته بود.

 

گلادیاتور تو حالا اسیر یک مشت پر در پارچه شده است

 و فکر می کنم اسب سواری هم یادش رفته.

گلادیاتور تو حالا اعتراف می کند که غرورش شکسته

و به جای پدر مقدس تمام دنیا اعترافش را شنیده.

 

گلادیاتور تو انگار که یادش رفته زره و مهمیزش را کجا گذاشته،

بیهوده دنبال ردای ابریشمین می گردد.

 

گلادیاتور تو حالا یال و کوپالش ریخته،ناخن بلند می کند.

 

از همان وقتی که تو فراموش کردی روز به روز مرورش کنی

 

گلادیاتور تو شمشیرش را زمین گذاشت

انگار که تو دیگر گلادیاتور نمی خواهی...

 

دارند در آتش می سوزانندم،دریاب

منم اهورایی نوزده ساله ات دریاب

می سوزد تا مغز استخوانم در این آتش تکفیر

دریاب...دریاب...دریاب

شعله ها چه سوانند

قسم به چشمانت سوختم

سوختم

تو دیگر گلادیاتور نمی خواهی...

دیگر نمی خواهی

...

آن هنگام که پیکان های آتشین به قلب گلادیاتورت کار نمی ساخت 

 

سپری فولادین از نگاه تو داشتم

 

و مردم پنداشتند که زیر این زره و خود چه نشسته!!!

 

گلادیاتور،گلادیاتور نبود

اهورایی نوزده ساله ات بود که به آتش قهر و ریا می سوزد

 

کس به ظرافت دستانم دل نسوزاند

 

سنگینی شمشیر در بر،زخم خنجر بر دل ودیگر بی هیچ سپر

 

شعله ها چه سوزانند

 

قسم به چشمانت سوختم

چگونه است که این آتش بر من سرد نمی شود

 

 مگر نه که من رسول ذات عشق توام؟

 

به جان خودت قسم که سوختم

 

تو دیگر گلادیاتور نمی خواهی

 

دیگر نمی خواهی

...

 

 

 

تو باز از دور می خوانی برایم شعر لالایی               بخوان آری بخوان اما نه این مقدار آهسته

طلایی رنگ من بی شانه هایت غرق خواهد کرد     مرا امواجی از گیسوی گندمزار آهسته

بیا از روح رنجورم عیادت کن ولی آرام                    که می آیند بالای سر بیمار آهسته


 

نوشته شده توسط دختر آتش در جمعه 16 آذر1386 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


از نامه های نانوشته ی دختر آتش به میتی کومان

این بار یک نامه ی نوشته

 name

سلام عزیز دلم،حالت چه طوره؟

خوبی عزیزم؟چرا چند وقته هر چی منتظر می شم نمی یای؟تو که خبر نداری اما بذار واست بگم که هر روز مامان سر ساعتی که خودش خوب می دونه و میاد منتطرت می شینه.آخ اگه بدونی اون روزی که دیدم تو آومدی و من ساکت و خاموش نگاهت می کردم،چی کشیدم...و تو حتی نمی دونستی حضورم رو...

اینجوریاست دیگه عزیز دلم.حالا فهمیدی چرا او وقت ها بهت می گفتم من جای مامانت؟آخه مادر نه انتظاری از بچه ش داره نه شکایتی ازش میکنه.نگرانم از نبودنت.حتی اگه بیای و منو نبینی،بازم اومدنت آرومم می کنه.منم که یه سایه م...یه سایه می مونم که حتی نگاهم باری نشه رو شونه هات.

مهربونم نامه م کی می رسه به دستای گرمت؟آره بالاخره جرأت کردم واست نامه نوشتم.اگه بدونی چند تا کاغذ از اشک چشمام خیس شد تا تونستم اون نامه رو بنویسم.دیروز انگار تمام راهرو ها،در و دیوار ها،نخل ها،جدول های کنار خیابون و آدم ها

بهم می گفتن برو زود تر...برو.اومدم یه مشت کاغذ سفید مثل دلت بر داشتم.نوشتم...نوشتم...تا دستم می تونست نوشتم.رو تمام کاغذهام باریدم.واست نوشتم اون حرف هایی رو که خیلی وقته که می خوام بهت بگم اما جرأت نداشتم.مامانم واست بگم خرستو هم گذاشتم توی یه بسته ی سفید و نامه رو گذاشتم کنارش.اگه بدونی چقدر شب تا صبح نشستم و به دیروز فکر کردم.دیوونگی کردم می دونم...آخه آدم دیوونه کارهاش دست خودش نیست.اگه بدونی چقدر ترسیدم.چقدر دویدم و چقدر نفس نفس زدم.زانو هام می لرزید و می ترسیدم از اینکه دیر برسم و پست تعطیل بشه.با دست لرزون خودم  رو جعبه چسب زدم.اون لحظه ای که خانومه بسته رو می ذاشت تو جعبه از فکر اینکه دستای تو این جعبه رو لمس می کنه،اشکام سرازیر شد.هزار تا بوسه به عروسکت زدم.تو گوشش گفتم واست از همه ی دلتنگی های مامان بگه.یه گردنبند گذاشتم تو گردنش که یادش بمونه از کجا به کجا می ره.تو نامه قسمت دادم یه وقت پس نفرستی...آخه آدم دلش می شکنه وقتی هدیه ش رو پس می فرستن.عزیز مهربون من با یه دل یکرنگ و بی ریا واست زلال ترین احساسم رو فرستادم.اگه خدا خواست و نوشته هام رو تو دستای با محبتت گرفتی و خوندی برام اشک بریز.واسه همه غریبی ها و دلتنگی های جوجه ی غریب و تنهات اشک بریز.مامانم، عزیزم یادته یه روز واسم گفتی چه جوری واست بفرستمش؟هر کاری که اون روز خودت گفتی انجام دادم.تو رو خدا اگه بسته به دستت رسید،اسم منو که روی بسته دیدی،یه وقت اخم نکنه اون چشمای روشنت.یه وقت عصبانی نشی از این دیوونه بازی های من.

نکنه نامه رو پارو کنی...نکنه بسته رو بندازی دور...

بهونم چند تا سلام کنم جوابمو می دی؟

ببینم یواشکی احوال ما رو پرسیدی؟

نامه رو وقتی نوشتم خودمم می لرزیدم

فدای چشات تو که از خط من نترسیدی؟

بیقراری مثل موهات تو دلم موج می زنه

می دونم تو اینو از لرزش حرفا فهمیدی

وسط نامه ببخش بدجوری بغضم ترکید

نازنینم تو که از صدای اون نترسیدی؟

آخه راستش رو بخوای دلتنگی دیگه اینقدر به دلم خنجر زده که می ترسیدم دل از پا در بیاد و تو حتی حرفاش رو نخونده باشی.از غم و غصه هام تو نامه واست کم گفتم،نکنه یه وقت دلت بگیره.تو رو خدا نامه رو خوندی یه فکری به حالم بکن،به جون خودم که واست زیاد مهم نیست قسم ،هیشکی واست مثل من نمی شه...

راستی یادته اون روز که می خواستم برم سفر گفتم عکس می گیرم برات؟گرفتم.می ذارمش اینجا که ببینیش.عزیزم به این یکی نمره ی چند می دی؟این دفعه قبولم یا بازم ردم می کنی ؟

                                                          سبز قبا                         

آخر نامم واست نوشتم

حافظ کنار عکس تو ،من باز نیت می کنم

انگار حافظ با من و من با تو صحبت می کنم

خسته شدی از نامه ام،زیبا اگر بد شد ببخش

دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت می کنم

 

امروز بازم عازم سفرم.باز پنجشنبه شد.بازم می ریم سر خاک.دیشب خواب دایی محمد رو دیدم.

                                 شمع

میل داشتم که پیش تو باشم،چه فایده یک شمع افسره خانه ات را روشن نخواهد کرد...


 

...پس با من مهربان و وفادار باش...مهربان باش

عمر گل کوتاه است

عمر گل کوتاه است

...

کوتاه است

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آتش در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت


از نامه های نا نوشته ی دختر آتش به میتی کومان

                                                         

نامه رو با سلام شروع می کنم ،چون وقتی با سلام شروع نمی کردم تو ناراحت می شدی...وای، تو از اینم خوشت نمیومد که بگم ناراحت شدی...پس مثل روزای قشنگ:

سلام مهربون،حالت چطوره؟خوبی؟خسته نباشی.نکنه یه وقت کار خستت کرده باشه.حال منو اگه امروز پرسیده باشی،باید بگم که خوش نیست.یعنی به قول شما:نمی گذره خوش.دلم گرفته و تنگه.چشمای مامان دیگه به روشنی اون صفحه ی خاموش روشن نمی شه.مامان می خواد بره سفر امروز،می خواد بره از اون جاده ای بگذره که سیزده به درش رو تو زیبا کردی.همون جاده ای که که فاصله ها رو به هم می رسوند.یادته؟اون جمعه ای رو که تو همون جاده گفته بودی:چرا توقف کنیم؟

من یادمه.به قول شما:یاد باد قدیمها.

کی می دونه،شاید امروزم این جاده حلقه ی وصل شد...

واست بگم که شاعر همشهری شعر زندگی هم رفت...تو حتماً می دونی.دل مامان از رفتنش تنگ شد،دلش خواست خودشم این روز ها پر بزنه،از قفس پر بزنه و بیاد اون طرفها،به شهر شما.بیاد پیش شما،شما رو تماشا کنه.کی می دونه،شایدم زود زود اومدم.

دیگه برات بگم که خرس خوشکلت شده یار و یاورم،حرفام رو به اون می گم،بهت می گه؟راستی 

 امروز پنجشنبه ست.می ری از شهر بیرون مواظب خودت باش.راستی می دونی حالا هر لحظه مامان دلش شور می زنه و طفلکی کاری از دستش بر نمی یاد جز اینکه واست دعا کنه و بازم دلش شور بزنه.عزیزم یه وقت فکر نکنی گله وشکایت می کنم...نه،حکایت می کنم.آخه حرف نزدن با تو منو داغون کرده.گفتم واست نامه بنویسم.از تو چه پنهون که جرأت فرستادن ندارم...

به مامان گفتی این که دلتنگی سهمش شده تقصیر خودشه...من که حرفی ندارم.باشه تقصیر من.راستی می خوام واست عکس بگیرم از اونجا چندتایی و بذارم گوشه ی نامه ی بعدی.خدا رو شکر،تو عکسای اون جا رو یه بار دیدی.یادته گفتی اون عکسه باهام حرف زده؟آه...آه...اون موقع با مامان که حرف می زدی،می گفتی چه خوب شد که باهات حرف زدم...آخ!

حالا دیگه چقدر صبر کنم تا بازم بهم سلام کنی؟چقدر منتظر حرفهات بشم؟چقدر کلمه هاتو هر روز بخونم؟چقدر صداتو هر روز دوره کنم؟

گفتی به من:

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

گریه می کنم هر لحظه این دل گریه می کنه.این چشمها به گریه روشنه.

مواظب خودت باش.تا برگردم خونه هزار بار دلم اینجا و اونجا پر میزنه.اینجا هوای تو رو داره.اونجا هم داره،یادت که هست نه.....؟

دلم نمیاد باز نگم مواظب خودت باش.آخه حالا که من دیگه نیستم وقت و بی وقت مزاحمت بشم که بگم ... دوست دارم، راستی راستی تو دلت تنگ نمی شه...؟؟؟؟؟نکنه امشب بی خواب بشی اونوقت کی واست لالایی می فرسته؟؟؟؟؟کی واست شعرای ساده می گه؟؟؟؟؟به اینجای نامه رسیدم دردام بیشتر یادم اومد،دوست داشتم همش خواب باشم.اما چه فایده خواب من رویا نداره،گاهی توی خوابم می بینم که امروزه،که دلم تنگه،که تو نیستی...

واست همون لالایی رو می نویسم.این لالایی ها رو تو بهار خوندم همون موقع که...بعدش که خوشبخت بودم،هرگز سراغشون نرفتم.                 

 

لالالا دونه های سرخ گیلاس

چه چشمایی تو داری رنگ الماس

لالالا عاشقای خیس گریه

دروغی خنده و راستی گلایه

لالالا قصه ی درده کلاغه

که عمرش رو گذاشت پای علاقه

لالالا قایق و دریا و پارو

یه تخت راحت از چوبای گردو

لالالا خوابای آروم و رنگی

 کنار بوته های توت فرنگی

لالالا رویاهای پرتقالی

هزارتا آرزو اما خیالی

لالالا خواب من آشفته تر شد

تو رفتی و دل من در به در شد

لالالا خواب من بی تو حرومه

نیای،کار من و قلبم تمومه

لالالا تو خوشی رویای نازم؟

دیگه نیستم واست شعری بسازم

لالالا تو می یایی بی شکایت

می میرم من واست تا بی نهایت


 

نوشته شده توسط دختر آتش در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت


"من توکل علی الله فهو حسبه"

 

به عبارتی تلخ مثل زهر مار

...و حالا دیگه من عادت کردم گاهی (البته روزهایی که این شازده خانوم درونم از خر شیطون میاد پایین و به وسیله ی نقلیه ی عمومی قناعت می کنه و البته فقط از نوع بی خطرش یعنی اتوبوس) سر چهارراه منتظر اتوبوس بشم و توی اتوبوس از پنجره بیرون رو نگاه کنم.هر روز خستگی ها و شادابی های زمین شهرم رو از زیر جوراب ها و کفشهام حس کنم.یعنی در واقع عین یه پرستار مهربون نبض اهواز رو از روی پوست زمینش بگیرم.یه وقتهایی هم که اتوبوس خلوته هر جایی که شد بشینم و سرم رو به شیشه بچسبونم و آروم آروم واسه همه ی دلتنگی هام گریه کنم.من باید توی ایستگاه رو به روی دادگستری پیاده بشم و به اون ساختمون کهنه و کثیف نگاه کنم و داغم تازه بشه.هر روز باید به این فکر کنم که دیگه هیچ وقت وکیل نخواهم شد،دیگه هیچ وقت با چکمه ها و بارونی مشکی تو راهرو های دادگاه راه نخواهم رفت و دیگه هیچ کس بهم نمی گه خانوم وکیل و اون همه خواب و رویای بچگی میشه یه جمله با سه تا نقطه ی سیاه تهش...

حدود چهار روز پیش بود که اون کبوتر سفید و مرمری قلبم از قفس سینه پر زد و رفت اون بالا بالاها و من یاد این آیه افتادم،هر کس بر خدا تکیه کند خداوند او را بس است.

اون روز داغون بودم،از خودم و این دنیا و آدما بدم میومد.دنیا بیشتر از هر روز دیگه پیش چشمم زشت و ناپاک و آلوده به ریا اومده بود.به همه چیز شک کرده بودم و احساس یه نفر رو داشتم که آخرین موجود زنده دنیاست که توی یه کشتی شکسته مونده.بچه که بودم نمی دونستم حقیقت تلخه یعنی چی.چند وقته که با تمام وجودم درک کردم معنیش چیه.حقیقت مثل همون بادومیه که بعد از یه عالمه بادوم شیرین می خوری و همون دونه آخرش، تلخه مثل زهر مار که مزه ی شیرین اون همه بادوم رو تو دهنت از بین می بره.تو می مونی و یه دهن تلخ و یه ذهن تلخ تر،مثل زهر مار.تسبیح قشنگم با دونه های خاکستری رو دستم گرفته بودم و اشکهام از روی گونه هام سر می خورد و روی لباسم می ریخت.جرأت نداشتم نفسم رو آزاد کنم .هق هق گریه داشت خفه م می کرد.گویی که کسی تخته سنگی رو روی سینم فشار می داد.رو زمین زانو زدم و یه دستم رو به دیوار تکیه دادم ، فریاد زدم ...با تمام وجودم،فریاد زدم...

          ...

nini 

 

الان حدود یک هفته از زمانی که اون جمله های قبلی رو نوشتم گذشته.این هفته رو با مریضی و ضعف و سرم گذروندم.الان که نگاه می کنم می بینیم در این یک سالی که گذشت چقدر مریض بودم!چقدر بهم سخت گذشته و چقدر احساس می کنم حق الناس گردن مردم گذاشتم.......!!

 

الان بیش از سه روز از زمان نگارش بند بالایی می گذره.هنوز از بستر بیماری بلند نشده ، طوفان دیگری اومد و بنیانم رو بر باد داد.تب دارم و پیشونیم داغ شده.انگار یه شعله تو سینه م روشن کردن و درست از اونجا دارم قطره قطره آب می شم.

وقتی یه عاشق دلش تنگ می شه ، تمام دنیا باید واسه دلتنگی هاش دلتنگ بشن.وقتی قلب یه عاشق با تمام یک رنگی هاش می تپه ، وقتی اشک معصومیت ته چشمای نگران یه عاشق  برق می زنه ، یعنی یه اتفاق مهم افتاده.یعنی همه ی دنیا باید همرقص سماعش بشن و نگاهی رو زمین جا نمونه...

صدای معصومانه ی خواننده تو قلبم هیاهویی برپا کرده ، تپش های قلب اون عاشق رو در همین نزدیکی حس می کنم...نزدیک تر...نزدیک خودم...انگار از درونم................

 


 

نوشته شده توسط دختر آتش در پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت


من تو رو دوست دارم

 

galeh

به نام خدا

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم انگار بالاخره تونستم کلمات رو در ذهنم رام کنم.انگار واژه ها تو ذهنم مثل گله ی اسبهای وحشی این ور و اون ور می تازن. تمام روز احساس می کنم ذهنم از سرشاری واژه لبریزه و سرم از این همه حرف های نگفته متورم و دردناک شده.

امروز یه کم...نه خیلی خیلی از خدا خجالت کشیدم.تازه امروز یادم افتاد که هزار ساله بالای نوشته هام ننوشتم به نام خدا.یادم افتاد هزار تا چیز دارم که خیلی ها شاید حسرتش رو دارن و من زیاد به اونها فکر نمی کنم.یادم افتاد که چقدر جای سپاس هست که هنوز چیزی از زبان پارسی واسمون مونده که بهش بنازیم و من بتونم دلتنگی هامو باهاش بنویسم.هنوز چیزی ته دل های بعضی هامون مونده که دست کم یه وقتایی قشنگی هایی تو نگاه همدیگه می بینیم،هنوز بعضی هامون یادمون هست بچه ی کجاییم. دیشب شبی بود سراسر نگرانی،از اون شب هایی که با التماس می گم:خدایا! خواب بده...امروز نزدیک سحر که بیدار شدم حالم کلی تغییر کرده بود.خدایا شکرت که هوای منو داری.شکرت که خواستمو خواستی...شکرت که بهم هدیه ش دادی...

این روز ها حال و هوام کلی فرق کرده،سر در گمی های رفتن به یه فضای جدید منو به غار کم حرفی خودم برده.دانشگاه با وجود تمام دور نماهای خوشگلش همون چیزی بود که بزرگ تر ها می گفتن.یه جای بی در و پیکر که منو یاد چند شنبه بازار های شمال میندازه.هر کی داد می زنه و یه چیزی می گه...فکر اینکه قسمت این بوده منو آروم می کنه.فکر اینکه بالاخره به محیط عادت می کنی و از این حرفها...

دلم به بودنت خوشه...(این انگار بخشی از یه ترانست اما الان یادم نیست خوانندش کیه)همش فکر زمستون رو می کنم.خنکی های هوا،بارون ها ی تند و سیلابی،سالگرد های خوشگل و عاشقانه...و اینکه شاید اون روزها دلم بخواد که برم دانشکده.

j`aime le soleil

j`aime le jazz

j`adore E`le`onore

j`aime les ae`roports

j`aime les cafés

Et Paris au mois de mai…

Je n`aime pas Nicole

Je n`aime pas l`e`cole

J`aime Arthur

J`aime la peiture

j`aime les cafés

Et Paris au mois de mai…

خورشید رو دوست دارم

جاز رو دوست دارم

عاشق الِنور هستم

فرودگاه ها رو دوست دارم

کافه ها رو دوست دارم و پاریس در ماه می...

نیکول رو دوست ندارم

مدرسه رو دوست ندارم

آرتور رو دوست دارم

نقاشی رو دوست دارم

کافه ها رو دوست دارم و پاریس در ماه می...

 

از این زبون خوشم می یاد،انگار داره لجبازی می کنه.هر جا که باید خیلی راحت و ساده بگی" ر "با خشکی تمام می ایسته و صدای جالبی تقریباً شبیه" غ "در میاره...قبلاً فکر می کردم هر زبونی جز انگلیسی و فارسی یه مشت حرف سخت و بی معنیه که گویندگانش تند تند پشت سر هم ردیف می کنن!اما حالا که دو جمله فرانسوی یاد گرفتم می فهمم که این غ و پ های پشت سر هم خیلی معنی داره...این روزها زیاد با خودم تکرار می کنم"ژو تم "،"ژدوغ لَ پنتوغ"...خوشم میاید از این آواهای نو...صداهایی که از حنجره ی من خارج می شه...

مدت هاست که مغزم انگار آماس کرده...واژه ها تو کله م قلنبه شدن اما وقت نوشتن همه یهو مثل یه مشت کاغذ پرپر می زنن و از پنجره می رن بیرون.

 


 

نوشته شده توسط دختر آتش در چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت


از نامه های نانوشته ی دختر آتش به میتی کومان

 JADE


 

نوشته شده توسط دختر آتش در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting